دل كوچولو
...
فكر ميكنم سر ويار اين دل طفل معصومم از بعد از ظهرهاي تابستان لقمه گرفته اند. آخر اين روزها دلتنگيم كــــــــــــــش دار شده مثل بعد از ظهرهاي تابستان. با تقلاي بدون صبر اين كابوسهاي بد سگــال روزهايم ديدنيست ، روزگارم روز تــــــــــار واي اگر الكن نبود اين حجم بسته ، مشت لال رخت ميبستم به شهر هيچ ها از اين ديـــــــار شام هايم تا سحر آتش طراود از مــــــــــــلال اين طپش هاي هر از گاهم تورا كرده ويــــار من تورا با هر نفس ميجويم حتي در خيــــــال عاقبت اين شد نصيبم : تو محـــــــــــــــــــــــــالي ، تو
محـــــــــــــــــــــــــــــــال بازي شروع شد
در اين شبهايي كه مي غلطم و مي غلطم تا به خاطرات با تو بودن برسم
دلم ميگيرد از اين ميزان ِ نا ميزان
كه هميشه كفه دوري و نبودنت به زمين چسبيده.

نگفتم : عزيزم اين كار را نكن
نگفتم : برگرد
و يك بارديگر به من فرصت بده
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه
رويم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من تمام چيزهايي را كه نگفتم ميشنوم
...
گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي من آن را سد نخواهم كرد.
حالا او رفته و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ميشنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم.
نگفتم : اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود.
فكر ميكردم از تمام آن بازيها خلاص خواهم شد
اما حالا تنها كار كه ميكنم
گوش دادن به چيزهايست كه نگفتم
....
نگفتم جاده بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست
گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشي
خدا به همراهت ، او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي كه نگفتم زندگي كنم.
شل سيلور استاين
پ.ن : عضلات دل ِ تنگم به شدت دچار اسپاسم شده.
خيلي نحيف تر از آنند كه در اين شب باراني
ميزبان نگاهي باراني تر باشند...
و مي شنوم تو را كه ميخواني
.....
تن اين عابر شبگرد به عمرش هرگز چتر نداشت
من نميدانستم شاه پر قاصدكان ميشكند
با نرمش يك قطره آب
من نميدانستم آن شب رويايي ، آن طلوع پر ياد
سهم من بود از آن جام شراب
من نميدانستم هنر سيب كشف جاذبه نيست
جذبهء حوا است در مذاق آدم
من نميدانستم طبل ها تو خاليست ، قلبها از آهن
من نميدانستم گاه تنها بازي ميشود لجبازي
گاه عروسكها هم خسته اند از بازي
پي نوشت: دوباره روز ميلاد تو ، دل من هنوز ياد تو
ميدونم بينمون فاصلست ، رو لبهام ولي فـــــــــــــرياد تو

تا به قربت چشمانت برسم .
غافل از اینکه
در این قافله ، باز
به غربت چشمانت رسیدم .
خیلی دور نبود شبهایی که قریب ترین بودم برای تو
و خیلی دیر نیست روزهایی که غریب ترین شده ام
باز هم برای تو .
حكم دل بود.
آس دل را انداختم ،
حكــــــــــــــم لازم !!!
سرباز دلت را قرباني كردي.
بي بي دلم را دادم
تا كنار شاه دلت به اين بازي ظاهري خاتمه دهم.
اينطور ، هم بي بي من پيش شاه تو بود
و هم تو مغرور به برد.
غافل از اينكه تو شاه دلــــــــــــــت را كنار بي بي
پيـــــــــــــــــــــك رد كرده بودي.
و من
بــــــــــــــــــــــــاختــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!
| Design By : Night Skin |


