دل كوچولو
...
جيرجيركهاي لعنتي بس است ديگر صدا نكنيد،ديگر نخوانيد به سختي خوابش كردم چشمهاي ورم كرده اش را نمي بينيد؟ آنقدر غرق در سمفوني خودتان هستيد كه صداي ناله اش را نمي شنويد كه : مي طپد ، نمي طپد ، مي طپد ، نمي طپد من ديگر آبرويي براي گرو گذاشتن و قول فردا دادن را ندارم. دلِ تنگم ، چقدر وقت خواب آرامي شما را به شب بو ها و شب پره ها كه رفيق شب نشينيتان هستند ديگر
نخوانيد. ديگر تاب بهانه ها و بي قراري هايش را ندارم. نمي شنويد؟ مي طپد ، نمي طپد ، مي طپد ، نمي طپد ، نمي طپد ، نمي طپد ، نمي طپد ،
نميييييييييي...... هيچ صدايي را نميخواهم جز صداي تو اما همچنان از همان راه دور به شدت احساس بی ثباتی میکنم هنوز دوستم داری؟ میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد
رفت. آهسته آهسته میخزید، دشوار ، کند ، و دورها همیشه دور بود. لاکپشت تقدیرش را دوست نمیداشت و آن را چون
اجباری سخت بر دوش میکشید. پرنده ای در آسمان پر زد ، سبک ، و لاکپشت رو به خدا
کرد و گفت : این عدل نیست ! کاش این همه پشتم را سنگین نمیکردی ، من هیچگاه نمیرسم
، هیچگاه .... و نا امید در لاک خود خزید.خدا لاکپشت را بلند
کرد و به آسمان برد. زمین را نشانش داد . کره ای کوچک بود! و گفت : نگاه کن .
ابتدا و انتها ندارد. هیچکس نمیرسد. چون رسیدنی در کار نیست ، فقط رفتن است ، حتی
اگر اندکی. و هر بار که میروی رسیده ای و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاک سنگی
نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش میکشی،پاره ای از مرا ! خدا لاکپشت را بر زمین
گذاشت. دیگر نه بارش چنان سنگین بود و نه راه ها چنان
دور. لاکپشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتی اگر اندکی. و پاره ای از "او" را بر دوش کشید. زندگی انگار کمرنگ و کمرنگ تر میشود این درد خود را به کجا برم؟
نميخواهم اين تك ياخته هاي نوپا را زنده به گور كنم.
اما دستانم چون جام شراب تو خاليست.
هيچ سكوتي آرامش از دست رفته ام را باز نميگرداند.
تنها صداي تورا ميخواهم
نه از پشت تلفن
نه بعد از كيلومترهايي كه بين مان جا خوش كرده
و با هر صفر خود تلاش ميكند بمن بفهماند كه ما سهم هم نيستيم
دلم تنگ شده
براي شنيدن آن ترانه قديمي كه در پرشور ترين شب زندگيم برايم خواندي
ميخواهم دوباره همان ترانه قديمي را بشنوم
اما نه از اين راه دور
از فاصله اي كه گرماي نفسهايت را روي پوست تشنه ام حس كنم.
پس ديگر سكوت ميكنم و با ساز تنهاييم برايت مينوازم
و تو همان ترانه را برايم ميخواني
چه
بوده آن گناه من كه يار من نميشوي"
بعد از صفرهاي پي در پي
پشت اين فاصله ها......
اما دروغ گفتم !
زیرا آنچه درونم حس میکنم چیزی فراتر از دوست
داشتن است
به تو گفتم دوستت دارم
ولی اشتباه میکردم
زیرا دوست داشتن هیچگاه نمیتواند اینچنین قوی
باشد
نمیدانم احساس من چگونه در مقابل میتواند با این
کلمات معنی شود
این لذت بهشتی
آنهم چنین عمیق و واقعی
چیزیست که در کنار تو یافته ام
گویی زندگی من دوباره آغاز شده و من تا ابد بتو
محتاج خواهم بود
میخواهم در کنارم بمانی
و تو همان کسی هستی که گفتم دوستت دارم
اما دروغ گفتم
در کنارم بمان
با آنکه دروغ گفتم
هنگامی که دستت را میگیرم
و تو را به محل رقص میبرم
و آن هنگام که موسیقی پایان میپذیرد
چیزی در چشمان تو
فریاد میکشد تا آن پردهای نقره ای را بیاد بیاورم
و تمام آن خداحافظی های غم انگیز را.....
و دیگر هیچگاه نخواهم رقصید
پاهای گناهکارم دیگر آهنگی ندارد
و اگر چه وانمود کردن آسان است
ولی میدانم تو احمق نیستی
پس هیچگاه دیگر نخواهم رقصید
آنگونه که با تو میرقصیدم....
زمان هیچگاه نمینواند زمزمه های حرمت شکنانه
یک دوست صمیمی را
از قلب و فکر تو پاک کند
اگر چه پاسخ تو مهربانانه بود
حقیقت همیشه تلخ است
ولی من بدون عشق تو چه خواهم بود؟؟؟
امشب صدای موسیقی بلند تر از قبل به گوشم میرسد
و من امیدوارم بتوانیم این شلوغی را کنار
بگذاریم
شاید اینطور بهتر باشد
زیرا ما به یکدیگر آزار میرسانیم
با آنچه به یکدیگر خواهیم گفت
اما من این رنجش را نمیخواهم
باز هم به رقصیدن با من تمایل داری؟
تا در ژرفای نگاه و صدای خنده هایت
بشنوم که

هر روز پراکنده تر می شوم
از درون گم گشته ام و سرگردان
دیگر هیچ چیز و هیچ کس اهمیتی ندارد
میل به زیستن را از دست داده ام
ندارم چیزی برای بخشیدن
باشد که پایان، بگشاید بند را از دست و پا
نیست دیگر چیزی آنسان که بود
انگار چیزی گم گشته دارم از درون
گمگشتگی مرگبار ، این نمیتواند واقعی باشد
انگار توان درک این جهنم را ندارم
رسیده ام تا سرحد درد و رنجی توان فرسا
تاریکی رشد یابنده پگاه را نیز فرا گرفته است
روزگاری خوب بودم، اینک اما او رفته
هیچ کس جز خودم نمیتواند ناجی ام باشد
ولی دیگر دیر شده...
دیگر توان اندیشیدنم نیست ، اندیشیدن به اینکه چرا حتی باید سعی میکردم
گذشته انگار هرگز وجود نداشته
مرگ به گرمی به استقبالم می آید
اینک تنها میگویم
بدرود.
میگریزم اما همچنان در کنارم میماند.
درونم چیز های هست که فغان بر می آورند و شیون
میکشند.
و درد هنوز به من نفرت می ورزد.
مانند نفرین ، درست همانند گمراهی
درونم چیزهایی هست که رحم نمی شناسند.
و ناپاکی هنوز لکه دارم میکند....
| Design By : Night Skin |


