تبليغاتX
دل كوچولو


دل كوچولو

...

هیچ جا نیستم ، هیچی سر جاش نیست
نه بودنی ها هست و نه نبودنی ها نیست.

دیدی گاهی اوقات خیلی چیزا الکی الکی شروع میشه اما جدی جدی تموم و گاهی اوقاتم جدی جدی شروع میشه و الکی الکی تموم...
بعضی اوقات آدما میگن انگار بین زمین و هوا موندن ، اما من این بی مکانی رو هم حس نمیکنم ، انگار نیستم ، هیجا ، هیجا.
خیلی بده که همه باورهات ، دیده هات ، شنیده هات ، حالیت کنن که چقدر ساده و احمق بودی.
هرچی جلو آینه خودمو نگاه میکنم جز یه چسب بزرگ که خیلی اوقات زدم رو دهنم هیچی ندیدم اما حالا چه جوری تونسته یه گوش دراز و مخملی رو ببینه ؟؟؟

نجوا شده شنبه بیست و نهم دی 1386تیک تاک 15:51 توسط نوا| |



میدونی هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسم.
بعضی اوقات دلم میخواد جای آینت باشم،همونی که تو اتاقه....
اگه اینطور بود حداقل روزی چندبار هم تو به من سر میزدی و هم من از دلتنگی و تنهایی نمیمردم.
اگه جای آینت بودم حداقل صبحا که از خواب بیدار میشدی هر قدرم بی حوصله و خوابالو ، باز یه نیم نگاهی بهم میکردی و میرفتی.
وقتی دوباره برمیگشتی تو اتاقت شاید تو دیگه نگام نکنی اما من با تمام وجودم زل زدم به توکه از شب تا صبح وقتی همه جارو تاریکی گرفته بود و ندیده بودمت ، دل تنگیهام آروم شه.
بعد یه بار دیگه موقع رفتن....
میدونی این موقع رو بیشتر از همه دوست دارم.
آخه وقتی میخوای بری بیرون بیشتر میبینمت. میایی جلوم وامیستی،پاهاتو تقریبا اندازه عرض شونه هات باز میکنی و یکمی هم زانو هاتو خم میکنی تا تسلط کامل داشته باشی.نیم رخ،سه رخ،تمام رخ... هر طرفی میچرخی و منم از فرصت استفاده میکنم و زل میزنم تو چشمات.
آخه چشما تنها دریچه قلب آدمان،ولی هرچی میگردم ....
آماده میشی بری باز به چهارچوبه در که میرسی یه نگاه گذری دیگه
ولی نگاه من همینطور عمیق و خیرست.
دعا دعا میکنم وقتی از بیرون برگشتی بازم بهم سر بزنی آخه تا فردا صبح خیلی دیره.
خنده دار نیست عمر من؟؟؟
که واسه نگاهت،واسه اینکه بهم سر بزنی حتی به آینه هم حسودیم میشه.
آخه الان تو حتی از اون سوسکه که تو کاسه بزرگه زندونیش کرده بودی تا ببینی چند روز بدون آب و غذا زنده میمونه هم کمتر بهم سرمیزنی. 
نجوا شده یکشنبه بیست و سوم دی 1386تیک تاک 10:25 توسط نوا| |

تا حالا شده حس کنی داری هرز میری؟
نفسات داره هرز میره،روز هات هرز میگذره،آرزوهات هرز شده
قلبت هرز میکوبه ....
نمیدونم اما دست من نبود.
شاید این هرز رفتن تقدیر من بود خودمم نقشی توش نداشتم.

عزیز دلم،عسلم،نفسم،عمر من،آروم جونم...
میدونم با این هرز رفتن هام و هرز خواستن هام آزارت میدم
میدونم وقتی اینجوری هرز میپیچم بهت تا بیام بالا ، تا به چشمات برسم
عذابت میدم.
اما این راهش نیست.
یه پیچک هرز هرقدرم که ساقشو بزنی باز میپیچه و میاد بالا
اگه میخوای همراه هرز رفتن های من نباشی باید ریشه هامو بزنی.
زدن ساقم فقط کارمو یه کم عقب میندازه،که دیر تر به چشمات برسم.
البته ما هیچوقت از هرزها خلاص نمی شیم.
شاید اگه ریشه هامم بزنی باد توی هرزه گردی هاش گرده های منو همراش بیاره
و باز هرز بیام بالا، هرز بگردم دور سرت،هرز.......

 

نجوا شده جمعه بیست و یکم دی 1386تیک تاک 23:5 توسط نوا| |



میدونی ...
خدا روز اول انسان رو چطوری خلق کرد؟
اون یه موجود کامل و خارق العاده بود. هم ظریف،هم قدرتمند،هم حساس و هم شجاع چون خدا در اصل یک موجود خلق کرده بود.
یه موجود که یه نیمه زن بود و نیمه دیگش مرد اما تنها یک قلب بین ایندو بود.اونها در کنار هم قدرتمند ترین و ارزشمند ترین مخلوق خدا بودند.هیچ قدرتی در کنار اونها معنا نداشت.
روزهای خیلی خوبی رو کنار هم گذروندن تا اینکه یه روز این قلب که بین اونها بود شکست.تنها نقطه مشترکی که داشتن...
و خدا قهرش گرفت و صاعقه ای به اونها زد و اونها رو به دو نیم کرد. نیمی زن و نیمه دیگرش مرد و فرمان داد تا میتونن از هم دور شن . و حالا این قلب باید بین ایندو تقسیم میشد.هر دو هراسون شده بودند،چون نه زن بدون قدرت و حمایت مرد میتونست زندگی کنه و نه مرد بدون محبت و احساسات زن به آرامش میرسید.اما دیگه این دل شکسته بود و باید تقسیم میشد و فرمان خدا عملی. بالاخره این اتفاق افتاد... اون دو اونقد از هم دور شدن که دیگه دیداری بینشون نبود.
و از اون روز تا حالا همه ما دنبال اون یه نفریم که نیمه گمشدمونه و تنها کنار اون به آرامش میرسیم.
حالا نمیدونم که نیمه گم شده من چه کسی میتونه باشه.
نجوا شده چهارشنبه نوزدهم دی 1386تیک تاک 12:43 توسط نوا| |


تلخ و سرد گوشه اتاقم نشستم،دارم فكر ميكنم  
به همه چيز و هيچ چيز
باز برگشتم اينجا...

جايي كه هيچ سلام آشنايي نميشنوي

جايي كه وقتي پشت سرت در خونرو بستي منتظر كسي نيستي.
ديگه فكر اينو نميكني كه : پاشم جمو جور كنم،الان يكي سرزده مياد.
نه ديگه،اين خبرا نيست
خودتيو،خودتيو،خودت.
تقريبا اكثر آدما انتظارو تلخ ميدونن و ازش فرار ميكنن
ميگن از انتظار كشيدن بدشون مياد
اما اينجا كه بيان ميبينن نه بابا!
انتظار خودش يه جور اميد.
يه مدت واسه تفريح و تنوع برگشتم به جاي قبليم
جايي كه صبح وقتي از خواب پا ميشي گله ميكني كه:
اي بابا مگه اين تلفن ميزاره يه دله سير بخوابم
هنوز جملت به آخر نرسيده كه گوشيت آلارم ميده
اس ام اس اومده عزيزم.
از يه طرف داري مسواك ميزني و به طعم خمير دندون جديد فكر ميكني
از طرف ديگه داري مسافتارو با ترافيك تقريبيشون تخمين ميزني
كه كي راه بيافتي تا به موقع به كارات برسي.
هول هولكي ميايي سره ميز صبحونه
گوشه پاتم مثل هميشه ميخوره به لبه صندلي و ضعف ميكني
اما الان وقت نازو ادا نيست
اين كارا باشه واسه بعد
نونم كه اندازه دو لقمس ولي حس باز كردن فريزر و ... نيست
بعد لقمه اول چشمات به ساعته و دستات فنجون چايي رو همراهي ميكنه
همون قلپ اول زبونت ميسوزه.
لقمه دوم رو ميز مونده ميدويي تو اتاق
دنبال شلوارت ميگردي...
هنوز تو پله ها هستي كه تلفنت زنگ ميخوره:
اومدم،اومدم من 5 دقيقه ديگه اونجام(مسيربا ماشين شخصي تو اتوبان 3 باند خالي حداقل 30 دقيقه)
حالا ديگه برگشتنت با خداست.
تا شب اينور،اونور،اينو ببين،اينجا برو ...
شبم خسته و كوفته سرت به بالش نرسيده خوابي
اونقدر مشغولي كه وقتي واسه تنهايي،دلتنگي،...نداري
اما تو اينهمه هياهو
بازم دلم واسه اين گوشه كه انتظار توش بي معناست تنگ شده
بازم وقتي رسيدم به اين سكوته بي انتها
وقتي درو پشت سرم بستم گفتم آخيشششششششش
خونه
تنها جايي كه با هر غوغا يا سكوتي آرامش فقط اونجاست.
خونه خونه ...
نجوا شده سه شنبه هجدهم دی 1386تیک تاک 21:37 توسط نوا| |


 
چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايي ست
ببين مرگ مرا در خويش
که مرگ من تماشايي است
مرا در اوج مي خواهي
تماشا کن تماشا کن
دروغين بودم از ديروز
مرا امروز حاشا کن

نجوا شده سه شنبه یازدهم دی 1386تیک تاک 12:56 توسط نوا| |


Design By : Night Skin