|
...
|
در انبساط تنهايي
آبستن نطفه اي سردم
از جنس ترديد
بد ويار شده ام
عوق ميزنم از بوي باور و ايمان
كجاست آل ِ زائو ترسان؟
شوك ميخواهم براي سقط اين بار ِ ناخواسته .
که هر ناله اش صدای کاوش عشق است و
هر لرزه اش ، هجوم حجمهء تنومند مردانه
آسمان
می غرد
می لرزد
می تازد
و تازیانه اش چون خیزرانیست
بر تن نحیف ِ نمناک ابرها
و ابرها
.
.
ابرهای نا همگون
که زیر پای خیالم
وقتی که بر نوک پنجه از آنها می گذرد
قلقلکشان می آید و خودشان را خیس می کنند
بیچاره این خیال خوش خیال
چه سقوطیست
از ورای ابرها
به کنج ِ اتاق ِ کوچکم
کنار دیواری که با پنجره ها قهر است
که سالهاست هـــــیـــــــچ بویی نداردند
نه می رویند ، نه می ریزند ، نه می بویند
درست مثل جیرجیر ِ این تخت های فلزی
که تا صبح
پا به پای روسپیان ِ روی گشاده و دلتنگ همصدایی می کنند
درست مثل این ابر های بهاری
که بی رحم تر از هر خزانی
تگرگ ِ یخ و سرد ِ خود را
به جان ظریف طبیعت کشیدند
درست مثل هر چیز که دیگر درست نیست !!!
صدایت ، نگاهت ، کلامت
برای دلم مُردنیست
برای دلی که برای تو مُرد
برای تویی که به او دل سپرد
تُنگ بود
آنوقت من و تو
مثل این ماهی قرمز
هی دورش می چرخیدیم
و وقتی به آخر می رسیدیم
اول دور بعدی بود